شعر کودکان
میرم سراغ نلبکی پنیرو من قاچ میکنم
کتری روی اجاق میره فندکو آتیش میکنم
میرم سراغ سینیه پشت اجاق اونو رو جانون میزارم
العان دیگه اذون شده منم میرم وضوخونه
بعد وضو باید برم روسجاده تا که خداوندو عبادت بکنم
بعد نماز زودی میرم نلبکی پنیر، تو سینی میزارم
چای میریزم تو استکان اونو تو سینی میزارم
یخچالو بازش میکنم اینورو اونور می بینم شاید بازم چیزی باشه تا که حلالش بکنم
صبحونه رو خوب میخورم دوتا چایی روش میخورم
حالم حسابی جا می یاد آماده و قبراق میشم تاکه به مدرسه برم
وقتی به مدرسه میرم مثله یه بمب انرژی ام
هرچه میگن حالیم میشه مثل خود انشتین م